رضا قليخان هدايت
1836
مجمع الفصحاء ( فارسي )
عزمت نه سبكسار است ارچه سبكست او * حزمت نه گرانبار است ار چند گرانست باديست شتاب تو كش از كوه ركابست * كوهيست درنگ تو كش از باد عنانست طبع تو زمانست و زمينست هميشه * در نفع زمينست و به تاثير زمانست گر فصل چهار آمد هر سال جهان را * پس چونكه همهسال مرا فصل خزانست ور فصل خزان بينم دايم به چه معنى * زندان من از ديدهء من لالهستانست گر خوردنيى يابم هر هفته نه هر روز * از دست مرا كاسه و از زانو خوانست ور هيچ به زندانبان گويم كه چه دارى * گويد كه مخور هيچ كه ماه رمضانست بدبخت كسىام كه از آن چندان نعمت * امروز همه همّت من قصهء نانست جز كژ نرود كار من مدبر منحوس * كاين طالع منحوسم كجرو سرطانست در اصل هوا عزّ مرا پاك هوان كرد * اندر مثلست اينكه هوا اصل هوانست از من اثرى نيست جز اين لفظ كه گويند * كاين شعر بخوانيد كه اين شعر فلانست در مدح وزير گويد بهروز محمد كه وزير الوزرا شد * بشكفت وزارت كه سزا جفت سزا شد با [ رتبت ] او مايهء افلاك زمين شد * با همّت او چشمهء خورشيد سها شد اقبال و سعادت را در مجلس و در دشت * روينده زمين آمد و بارنده هوا شد تا گشت خريدار هنر راى بلندش * بازار خردمندان يكباره روا شد فتنه ره تقدير و قضا هرگز نسپرد * تا فكرت او رهبر تقدير و قضا شد اى آنكه به اقبال تو در باغ وزارت * هر شاخ كه سر برزد با نشو و نما شد ظنّى كه بياراسته بوديم تبه گشت * تيرى كه بينداخته بوديم خطا شد گيرم كه گنه كردم و باللّه كه نكردم * عفوى كه خداوندان كردند كجا شد گر راست رود تير اميدم نه شكفت است * زيرا چو كمان قامتم از رنج دوتا شد